X
تبلیغات
الکساندریا
داستان کوتاه و یادداشت های پراکنده
نگاهی مختصر به مجموعه داستان در انتظار ابابیل نوشته حسین فخری

متن سخنرانی نشست ادبی شبهای کابل

بدون شک سخن گفتن از یک اثر ادبی کار اسانی نیست ، نقد یک اثر نقد لایه های ذهنی مولف و تجربیات فردی او میباشد، که به صورت اثر ادبی بروز پیدا میکند. در اینجا تنها به بررسی محتوای اثر می پردازیم و تنها در برخی موارد به عناصر داستانی اشاره میکنیم .رئالیسم را به دو نوع میتوان تقسیم کردنوع اول رئالیسمی است که برداشت خود نویسنده از واقعیت ماحول میباشد(لئو تلستوی) و نوع دوم عینا درج واقعیت محض میباشد(بالزاک). داستان اول این مجموعه بنام باغ زرد آلو ، داستان پسر نوجوانی است که برای چیدن زردآلو به باغ میرود و در انجا هنگامی که بالای درخت رفته صاحب باغ میرسد و راوی را لت و کوب میکند . راوی به خانه برگشته و چند روز بعد در صدد انتقام بر می اید شاید قبل از خواندن داستان فکر کنیم انتقام از صاحب باغ باید صورت بگیرد. اما در اینجا بر خلاف انتظار، روای اره را میگیر درخت را قطع میکند انتقام از طبیعت صورت میگیرد، انتقام از ناکامی ها درد ها و رنجها ی روای. داستان های این مجموعه نوعی رئالیسم میباشند رئالیسمی که از عناصر سمبولیک نیز بهره میگیرد. درخت در اینجا سمبل طبیعت است و شخصیت روای. انتقام از درخت نوعی اعتراض به وضعیت زیستی و معیشتی روای است که با قطع درخت تنها اعتراض خود را نشان میدهد.روای در این داستان اول شخص میباشد که تبدیل به دانای کل محدود و بعضا نامحدود میشود درهر حال میتوان گفت که این کار عمدا صورت گرفته است، تا نویسنده شخصیت عمیق تری خلق کرده باشد و درکنار آن خلا شخصیت پردازی را که نویسنده خود واقف به آن است راجبران نماید . اما سوال در این است که نویسنده تا چه اندازه ای دست باز دارد تا دخالت هایی از این دست در روایت اول شخص داشته باشد ؟به هر حال این دخالت ها نباید هر اندازه ای باشد به ساختار روایی داستان لطمه بزند .

داستان ها در این مجموعه سیر خطی دارند و تنها یک حادثه در داستانها اتفاق می افتد و قصه در داستانها نیزدرحول یک موضوع در چرخش هستند. حواث در داستانها پیچیده نیستند وتمامی داستانها در یک سیر خطی روایت میشوند. نکته دیگر در داستانها قصه محوری است توجه نویسنده به اصل قصه میباشدتا به عناصر داستان نویسی، خیلی با عجله سراغ اصل قصه رفته است و به همین علت توجه ای چندان به عناصر داستانی برای پیشبرد داستان نکرده است .اما در بیشتر داستانهای این مجموعه شخصیت پردازی و تصویر سازی صورت گرفته اما در خدمت داستان ها نبوده و تصاویر و شخصیت ها در موقعیت پرداخت نشده اند وبه طور جدا گانه ای در داستان تعریف شده اند که چفت و بست محکمی با مجموع روایت پیدا نکرده اند. باید اشاره ای نیز به کارکرد ذهنی داستانها نمایم که این مجموعه از این دست میباشد ، داستان با یک بار خواندن شروعی دوباره در ذهن مخاطب پیدا میکند و تنها با یک بار خواندن تمام نمیشود و داستانها از این جهت موفق بوده اند.میتوان به مجموعه داستاهای کلیسای جامع اثر ریموند کارور و دوبلینی ها اثر جیمز جویس اشاره کرد.

در نهایت این مجموعه داستان از کتابهای موفق ادبیات داستانی داخل افغانستان میباشد که از نمونه های درخور ستایش و قابل تامل میباشد
+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1391ساعت 2:19  توسط رضا ابراهیمی  | 

براي تغيير فضاي حزن آلود نوشته قبلي و جذاب بودن اين قصه كه از داستان هاي رسول پرويزي است، لازم ديدم كه اين نوشتار رادر وبلاگ گذاشته و چندي بر غم زرگر اندهناك و چندي نيز بر شادي سلطان مسرور شويم . احساسي كه در پايان اين قصه به آدمي دست ميدهد شگرف است كه حضرت مولانا متهورانه مخاطبش را در موضع قضاوت قرار ميدهد. اين داستان غم انگيز و شاد را تقديم ميكنم به تمام مخاطبانم .سیمای ناکام و ستم کشیده مرد زر گر در اولین داستان مثنوی مرا به شدت متاثر میسازد و ناراحت میکند.اگر حال یا شهامت ندارم تا از مظلومان به طور همزمان دفاع کنم،بگذارید برای دفاع از مظلومی که هفتصد سال پیش میزیست وکاری به کار کسی نداشت شمشیر بکشم ومدافعه کنم.

این مرد در سمرقند میزیست،زرگر گمنامی بود چکش به طلا میکوفت و نانی برای شکمش می پخت. مثل همه کاسب ها هرروز صبح برمیخواست، قل هوالله میخواند و به کار خویش مشغول بود.چنین مرد محترمی را از شهر و دیارش بیرون میکشندو به علت عشق غیر طبیعی مسمومش می سازندونام این ظلم فاحش را عدل الهی مینهند. غریب حکایتی است!هر چه بالاو پایین آن را میخوانم و هر چه میخواهم دلیلی برای این کشتار بیابم عقلم قد نمیدهد شاید با ذکر آن ماجرا شمابتوانید دلیل آن را بیابید.اکنون از ماجرا کم کنم و از ماجرای زرگر سخن بگویم.



مولانا نقل می کند:

بود شاهی در زمانی پیش از این                          ملک دنبا بودش و هم ملک دین

اتفاقا شاه روزی شد سوار                                 با خواص خویش از بهر شکار

یک کنیزک دید شه بر شاهراه                             شد غلام آن کنیزک جان شاه

مرغ جانش در قفس چون می تپید                        داد مال و آن کنیزک را خرید



مطلبی دیگر را که میتوان تحقیق کرد و فهمید قدرت دینار و درهم است. پیداست آن روزها نیز دینار هر در بسته ای را میگشوده است. باز خیال نکنید که تنها در آن زمان دختر ها را میخردند و میفروختند نخیر!این رسم تا امروز هم باقی است و یادگار دوران بردگی برای ما باقی مانده است.منتها شکلش عوض شده است.کنیز را هم آن کنیز سیاه و لاغر تصورنکنید.بلعکس کنیز در اینجا به معنی دخترلولی وش و خوشگل و خوش اداست.



چون خرید او را و برخوردار شد                         آن کنیزک از قضا بیمار شد 

آن یکی خر داشت پالانش نبود                        یافت پالان،گرگ خر را درربود



آنطور که سلطان خیال میکرد دلو سالم ار چاه در نیامد.سلطان پول داد و دختر را خرید اما نتوانست روح دختر را تسخیر کند. دختر چون توان مبارزه مثبت را نداشت راه مبارزه منفی را گرفت و از جان خویش مایه گذاشت و مریض شد، زرد گشت. اکنون که عشق در سراسر وجود سلطان میجوشید نمیخواست عضلات محکم و جوان دخترک سست شود.



شه طبیبان را جمع کرد از چپ و راست                        گفت جان هر دو در دست شماست

جان من سهل است جان جانم اوست                         دردمند و خسته ام در مانم اوست

هر که درمان کرد مرجان مرا                                      برد گنج در و مرجان مرا 



طبیبان کاری از پیش نبرده و سلطان هر چه در خزانه داشت بیرون ریخت. دخترک بیمار است دست نمیدهد و ازشدت نفرت هر روز بیمار تر میشود سلطان عاشق تر.سلطان چون چنین در می یابد راه مسجد و سجاده را میگیرد. شبی از شب ها به خواب میرود و در خواب به وی میگویند که برو راه دروازه را بگیر .اگر کسی آمد به اوملتجی شو گره از کارت گشوده میشود.همین که صبح طالع شد سلطان کفش و کلاه میکند و راه دروازه را میگیرد.

دید شخصی فاضلی پر مایه ای                   آفتابی در میان سایه ای

میرسید از دور مانند هلال                          نیست بودو هست بر شکل خیال



سلطان به شدت شاد ميشود بدون ايما و اشاره ، طرفين يكديگر را ميشناسند و معارفه مختصري صورت ميگيرد . پس از تعارفات بسيار سلطان بر سر اصل مطلب ميرود و درد را ميگويد . طبيب بر سر بالين بيمار ميرود . طبيب خواهش ميكند كه اور ا با بيمار تنها بگذارند . بعد از اندكي مطمئن ميشود كه بيمار درد درون دارد و هر چه اطباء علاج كرده اند اشتباهي محض بوده است .



گفت هر دارو كه ايشان كرده اند                    آن عمارت نيست ويران كرده اند 

ديد رنج و كشف شد بر وي نهفت                   ليك پنهان كردو به سلطان نگفت



طبيب رندانه با بيمار نزديك ميشود و با لحني ارام حال مريض را جويا ميشودو دخترك به حرف مي آيد حال دلش را ميگويد و فريب ميخورد ،نام عاشق را افشا ميكند و معلوم ميشود زرگري در سمرقند است .

زرگر را با احترام از سمر قند مي آورند نزد سلطان. پذيرايي شاياني از وي ميشود به حكم طبيب الهي وي را با دختر يكجا مي سازند دخترك از ديدن عاشق چون غنچه اي ميشكفد . شش ماه دختر و زرگر را به هم مي اندازند. زردي چهره ميرود وسلامتي باز ميگردد.



مدت شش ماه ميراندند كام                              تا به صحت آمد آن دختر تمام 



شش ماه كه ميگذرد طبيب الهي شربتي ميسازد كه سم تدريجي است . اين سم را به زرگر مينوشانند. زرگر بدون آنكه درك كند در پاي معشوق گداخته ميشود و هر روز زرد تر ميشود . داستان رنگي ديگر ميگيرد. شايد اشاره به بي وفايي زنان باشد يا توهيني با آنان. دختر وقتي زرگر را بيمار و رنجور ميبيند سر از وي مي تاباند.



چونكه زشت و ناخوش و رخ زرد شد                      اندك اندك در دل او سرد شد 



زرگر بدين ترتيب فداي عشق سلطان ميشود و دخترك جاي او را به سلطان ميدهد .
+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1391ساعت 2:17  توسط رضا ابراهیمی  | 

شما که هر صبح صورت تان را قبل از رفتن به مکتب در آیینه خانه می دیدید، نمیدانم این چند روز آیینه ها تاب تحمل تان را دارند یا که نه؟من از سوزش پوست صورتتان این چند روزه میسوزم قلبم آتش گرفته است . جرمتان را بگویید تا خلاص شوید ! بگویید که تنها به مکتب می رفتید بگویید که تنها آزادی مان در اجتماع متعصب، برقع به سر، رفتن به مکتب است ! بگویید از تفنگچه پلاستیکی اسید پاش چقدر ترسیده اید ! صحنه اعدام برایتان تداعی شده است ؟ و شاید اولین قطره های اسید روی صورتهایتان و گرمی سوزشناک آن یاد آور گلوله برایتان بوده است .

تمام تلویزیون ها و روزنامه ها امروز و این چند روز از شما نوشته اند، که به صورت های معصومتان متعصبانه اسید پاشیده شده است اما چه فایده؟ قصد چشمهایتان را داشته اند تا دنیارا نبینید . نبینید که چطورجاهلان مکتب تان را میسوزانند و نبینید که چطور با شما رئیس جمهور بازی سیاسی راه می اندازد و دفاع از حقوق زن را در ساز و کرنا میکند تا کمک بگیرد . اینها را نبینید بهتر است . اما میشد که بدون پاشیدن اسید فقط چشمهایتان را ببندید و فکر کنید که میتوانید برقع به سر، زیر سنگینی آن مکتب بروید و برای آینده تان طرح زندگی کردن بریزید. میدانم خوب میدانم ، اینقدر به من نگویید تو که قندهار نیستی تا بفهمی نگویید که سوزش اسید را در چشمهایت احساس نکرده ای پس چه میگویی!؟ میدانم وقتی دنیا سیاه گردد و سوزش عمیقی مغز سرتان را بلرزاند، تحملش کار مردهای این زمانه هم نیست .مردهایی که تنها شعارشان مردانگی وریش و دستار است اینچنین به گفته خودشان " سیاسر و عاجزه" را به درد و وحشت میاندازند بله آنان به عهد های کهن قبیله خودشان نیز پایبند نیستند!

اقای رئیس جمهور بس است شعار تان. اینچنین هستند کسانیکه تو آنان را فرزندان این وطن میدانی ؟! تا آراء سیاسی ات در جنوب کشور افزون شود؟ تو هم چندین بار ترور شده ای و خوب میدانی این دختران چه حسی دارند ، آنان همیشه از غرش هر موترسایکل در پشت سرشان میلرزند و سوزش دردناکی را در تمام صورتشان احساس میکنند.

شما فراموش نمی شوید و تا به ابد و هزار نسل بعد از شما نیز این داغ ننگ را در این دوره از جاهلیت به یاد خواهند آورد.
+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1391ساعت 2:17  توسط رضا ابراهیمی  | 

مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد





در دشت دلارام يا بكوا فرقي نميكند او از دست رفته است و تنها جسد تكيده اي به قندهار آمد . روايت هاي مختلفي از دستگيري تا مرگش را ميشنوم . ملنگ كاريز و گرم آبك يا درهر كجاي اين راه بي پايان، اواز دست رفته است . . . حالا از مويه ها و ناله ها هم كاري ساخته نيست .

عجيب است در زمانه اي كه جهان داعيه حقوق بشر و دموكراسي را سر ميدهد مردمي – از كدام نوع نميدانم – سررا بدون هيچ گناهي تنها چون گنجشكي از تن جدا ميكنند و در بيابان هاي گرم آبك رها ميكنند تا جسد سياه گشته و خوراك جانوران شود . عقده تا چه حد ؟ تا كدام سرحد ؟

نميدانم بايد از كه گله داشت از تو كه چرا با طياره نرفتي ؟از آسمان كه چرا آنروز باران بود و طياره ها پروازنميكردند؟ يا كساني كه سر راهت ايستاده بودند تا تمامي ناكامي هايشان را از جان تو بستانند ؟! يا ازتطبيق حقوق بشر و دموكراسي درمنطقه گرم آبك و ملنگ كاريز؟

امروز شايد در زادگاهت دفن شده باشي و بعد از يك مسافرت طولاني وملال آور از غور تا هرات و از هرات تا گرشك و ملنگ كاريز خسته شده باشي .هشت ماه در سفر بودي از را هها عبور كردي گردنه هاي پر از برف غور را تا هرات را گذشته بودي . بيخبر يا شايد هم با خبر كه در گرم آبك متوقف مي شوي آن هم تا به ابد و سفرت بدانجا ختم مي شد اما سفري ديگر را پيش گرفتي بي آنكه بگويي . چمدان همرايت نبود تنها تلفون وكارت دفتر را در جبيب پالتوي گرم زمستاني ات مانده بودي .

و بعد وقتي چند موترسيكل سوارمسلح جنازه ات را در فراسوي دشت هاي ميوند و ملنگ كاريز نشان دادند همان كارت همرايشان بود . دفن نشده بودي تنها رويت را با چند مشت خاك پوشانده بودند تا جنازه ات را غير از خودشان كسي ديگر سودا نكند . كساني كه براي آوردنت رفته بودند نقل ميكنند كه تو را از روي دندانها و دكمه هاي همان پالتوي زمستاني ات شناخته اند و اين شايد نشان ميداد كه پايان سفر كاري ات زمستان بوده . جسم تحليل ميرود ، كوچك ميشود خصوصا وقتي كه خون زيادي از بدن دفع شده باشد بلي سرت جدا شده بود و روي شانه ات كناردستت گذاشته شده بود . پالتو به جانت بوده حتي جوراب ها نيز در پايت . شايد اينطور آماده سفر شده بودي . همان روز كه تو را آوردند دفتر كارم بودم آسمان سياه شده بود و تمام قندهاردر سياهي غوطه ور شده بود ماه اسد بي سابقه بود كه چنين هوا گرفته و طوفاني شود .

آري چنين است كه امير محمد انصاري بلوچ از بين ما ميرود تنها گاهي كه به پشت سرم نگاه ميكنم دو جلد "فرهنگ فارسي عميد " را ميبينم و چوكي كه او رويش نشسته و با انگشتان بلند و كشيده اش دنبال كلمه اي ميگردد . چوكي و آن دو جلد كتاب تاهنوز هست اما تو ...
+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1391ساعت 2:12  توسط رضا ابراهیمی  | 

این داستان کوتاه برنده جایزه اول جشنواره قند پارسی ورتبه اول داستان نویسی جوان ایران را(شبهای شهریور) در سال۱۳۸۳کسب نموده است

جنرال دو روز و دو شب خنديد



اگوست، فرودگاه آتن



پنج ماه بعد از آخرين خبرت مرده بودي . نميدانم چند روز بعد از تو بود كه مرا هم از آب گرفتند ، اولين بار كه خبرت را آوردند كنار رود ايستاده بودم و به اب نگاه ميكردم ، گفتند تورا يك جاي نامعلوم انداخته اند . باورم نشد ، از جايم تكان نخوردم و آنقدر به آب خبره ماندم كه حالا همه جا را شكل رودخانه اي ميبينم و ادم هايي كه در آن دست و پا ميزنند و هر روز غرق ميشوند. تا چند روز از جايم تكان نخوردم ، آب رودخانه بالا آمده بود و من تا زانو در آب رفته بودم . وقتي تو را پيدا نكردم همه رودخانه هاي جهان را رفتم . از هلمند تا دانوب . تو پيدا نشدي . اما چشم ها و انگشتهاي كشيده ات ، دست ها و پاهايت همه جار ا گرفته بودند. پنج ماه است كه به آب هاي جهان خيره شده ام .حتي اينجا كه روي چوكي نشسته ام ، آدم ها ر ميبينم كه به سمت در خروجي ميروند و بعد با چمدان هاي بزرگ و رنگ رنگشان در آب رودخانه مي غلتند. تو در ميان آنها نيستي . تو را از رخت هايت ميشناسم. بعد كه پيدا نشدي ، چمدان به دست فرودگاه هارا گشتم . روي چوكي هاي انتظار با چمدانم منتظر ماندم تا شماره پروازي گفته شودو من دسته چمدانم را محكم بگيرم ، تا جاي ديگري بروم.درست همين حالا يادم مي آيد ، بعد از اينكه در هلمند پيدا نشدي چند شب در همانجا ماندم . بعد به كراچي رفتم .حالا همه فرودگاه هاي جهان را ميشناسم. از همان كراچي شروع شد .چمداني پر از نكتايي و يك دانه لنگوته، شايد كه برگردم .





آبان، رود كارون



ديگر نميخواهم خبري از جنرال بشنوم . اما انگار خبر هايش در همه روزنامه ها و ماهواره ها و شبكه هاي تلويزيوني پيچيده است . نميدانم پاهايم بايد به كجا بروند، فقط ميدانم تو هنور پيدا نشدي . ميترسم زيبايي ات را فراموش كرده باشم . جنگ تمام شده اما تا ابد از يادم نميرود ، نه جنرال و نه سرباز هايش . خدا كند اين نامه به دستت برسد .

از وقتي كه جنگ تمام شد تو را نديدم تو دررودخانه ها وآبهاي جهان روان شدي و من بعد از آخرين خبرت از هلمند راه افتادم .

سربازهايي كه تو را گرفته بودند ميگفتند : به دستور جنرال تو را در آب انداخته اند . حتما ديوانه شده اند.همان شب كه جنرال محاكمه ميشد، تو را در هلمند ديدم . ماه افتاده بود روي شكمت.موجهاي ريز و تند نميگذاشتند صورتت را ببينم . موهايت را باز كرده بودي و آنها روي اب شناور شده بودند.

نوامبر ، سواحل شمالي مديترانه

" جنرال همه اسيرانش را در رودخانه انداخته است" .

روزنامه را مي بندم. از صبح تا حالا از پلاژ بيرون نرفته ام . هر بار كه بع دريا نگاه ميكنم زمزمه ترانه هايت درگوشم ميپيچد و من مدام به مديترانه نگاه ميكنم. روزنامه ها نوشته بودند ، از جنرال نام رودخانه را پرسيده اند و او گفته است كه همه آب هاي جهان به هم راه دارند. هر روز از آدم هايي كه بر ساحل نشسته اند نشاني ات را مي گيرم ، نامت را به آنها ميگويم و ميگويم كه از كجا آمده اي ، ميدانم كه حرفم را نمي فهمند ، سر تكان ميدهند و لبخند مي زنند و جاي نامعلومي را ميان آب ها نشانم مي دهند.ببين باورت مي شود ! امروز روزنامه ها نوشته اند جنگ تمام شده است و جنرال محاكمه مي شود. بايد برگردم مديترانه يا دانوب حتي دارلينگ هم مي تواند جاي تو باشد . تو راهت را از ميان ماهي ها و جلبك ها پيدا ميكني .

دلم ميخواهد ماهي شون، نپرس خودت ميداني . حالا كم كم باورم مي شود ، كه جنرال ديوانه شده است ، او گفته به ماهي ها هم دستور داده است جسد هايي را كه در اب مي اندازند، بجوند و بعد ذرات آنها را رها كنند تا در‌آب ها حل شوند . مي ترسم ازاين كه جنرال راست گفته باشد و تو را دراب هاي جهان حل كرده باشد.

فوريه ، ساحل رود دانوب

ديگر ازوقتي كه چشمهايم در آب مانده اند، تو را يافته ام . تو رالمس كرده ام حتي گوشواره هايت را هم در آب ديده ام . اما هيچ خبرنگاري حرف هايم را باور نميكند . چند ساعتي است كه به آب خبره شده ام و چشم هايت را ازپشت موج هاي رودخانه ، مي بينم كه به من زل زده اند. از اخرين باري كه تو را ديده ام پنج ماه مي گذرد. تو از ولگا رد ميشدي و تازه از اقيانوس آمده بودي . انگشت هاي كشيده ات از سرما كبود شده بودند . روزنامه ها وخبر نگار ها باز هم باور نمي كنند . مهم نيست اين رابراي خودت مي نويسم ، تو از ولگا رد ميشدي ، آن شب ماه كامل بود و نور خاكستري ماه افتاده بود روي سينه ات و جان كبودت را آن موقع ديدم. از شقيقه هايت هنوز خون مي آمد و با زوهايت لاغر شده بودند. آن شب ماه كامل بود رد شدي ، لبخند زدي ، گل و لاي رودخانه ميان نافت را گرفته بودند ، اما شقيقه هايت ، هنوز از آن ها خون مي آمد ، انگار هيچ كسي سرت را بسته نكرده بود كه ردي از خونت در ميان رودخانه جابماند . گريه ام گرفت و برايت در رودخانه بانداژسفيد و بلندي رها كردم تا به توبرسد .

تموز، درياي احمر

خبري برايت ندارم ، جز اينكه دكتر هاي معالج جنرال گفته اند دچار بيماري رواني شده است كه مدام مي خندد، دوروز و دو شب خنديده است ، بعد او را آنقدر زده اند تا خنده اش بند بيايد اين ها رادر روزنامه خواندم . تلويزيون محاكمه اش را نشان مي داد. ميداني يك دفعه حين محاكمه اش خنده اش مي گيرد ، آن هم چه خنده هايي ! چشم هايش تر مي شوند و صورتش سرخ ميشود در خنده هايش حرف مي زند و ميگويد ، قبل از انداختن جسد ها به رودخانه ، دو طرف شقيقه ها را سوراخ كرده است ، براي ماهي ها . گفته است ماهي ها هم حق دارند مغز سر تو راپوك كنند . پنج ماه است كه تو را نديده ام . ديشب در هتل بودم كه تلفن زنگ زد . تلفن را برداشتم آن طرف خط هيج جوابي نمي آمد. صدايت كردم هيچ كس جوابي نداد. صداي دريا و موج ها هر لحظه بيشتر مي شد . بلندتر صدايت كردم . شايد ميخواستي جواب بدهي صداي دريا نمي گذاشت، نميخواستم گوشي را بگذارم اما صداي موجها و مرغان دريايي در هم پيچيده بود. تا صبح بيدار ماندم ؛شايد تلفن زنگ بزند و تو آن طرف خط باشي جايت را بگويي. اما جز صداي پرنده ها و موج هايي كه به ساحل مي آمدند هيچ صدايي نمي آمد .

ماه مارچ ، يك جاي نامعلوم در اقيانوس

اينجا را نميدانم كجاي دنيا است كه برايت نامه مي نويسم از سواحل استراليا دورتر رفته ايم و من فكر ميكنم به انتهاي نقشه جغرافيا رسيده ايم . يك ماه است كه با اين كشتي از كراچي راه افتاده ايم . هرروز باران مي بارد. گاهي وقت ها تا صبح زير باران مي ايستم و به رعد و برق هاي آسمان نگاه مي كنم . پنج ماه بعد از آخرين خبرت من هم مثل تو گم شدم.

كجاي دنيا نميدانم . در اين پنج ماه از هر جاي دنيا ، از اقيانوس ها گرفته تا فرودگاه ها برايت نامه نوشتم و يك يك نامه ها را به هرجايي كه جنرال ميگفت پست مي كردم . نميدانم چه بر سرت آمده است ؟ حتما اول مغز سرت را ماهي ها خورده اند بعد كه خالي شده ميانش را آب گرفته است و خانه ماهي ها شده است كه از سوراخ شقيقه هايت مي آيند و مي روند. اصلا جنرال طوري حرف ميزند كه من فكر ميكنم جسد ها را سوزانده بعد خاكستر ها را روي اب هاي جهان ريخته است . اين بار مي گويد جسد ها را به درياي كاراييب برده است .

ماه جون، درياي كاراييب

اين جنرال كم كم ديوانه ام مي كند، هروقت تلويزيون را روشن مي كنم، محاكمه او را نشان مي دهد .پيرتر از قبل شده است و موهاي شقيقه هايش سفيد شده . همچنان مي خندد دستش را بالا مي برد تا دستور بدهد اما خنده امانش نمي دهد .موهايش تا روي گوش هايش آمده اما محاكمه اش تمامي ندارد.

اخرين رخت هايي كه بر تنت ديده اند يك بنارسي آبي بوده كه گل هاي سرخ ريز داشته است ، اما من تو را برهنه ديده ام كه از گل ولاي رودخانه دانوب پوشيده شده بودي . با جلبك هايي كه نميدانم از كجاي دنيا چسبيده بودند لابه لاي موهايت . ديگر همين روزها تو را پيدا مي كنم . شايد دانوب يا درياي كابل .

ماه باران ، رودخانه آمازون

همين قبيله به من گفتند كه مارا از آب گرفتند . من باور نكردم . آن ها گفتند هر دويتان شناور روي اب بوديد مثل چوب هاي جادو . دست در گردن هم انداخته بوديد و صورتتان را طرف هم كرده بوديد ؛ مثل اينكه تمام راه را با هم حرف مي زديد. سرخپوست ها ازدور كه مارا مي بينند ميترسند و بعد فكر ميكنند كه ما چوب هاي جادو هستيم كه هر سال همين موقع با آب مي آيند. اما بعد كه نزديك شده بوديم ، ما را به شكل آدم ديده بودند . رئيس قبيله گفته بود ، كار چوب هاي جادو همين است قادر هستند هر لحظه شكل شان را عوض كنند . آن ر وز كه از آمازون بر آمديم پنج روز مي شد كه باران بند نيامده بود. نميدانم تو يادت هستد يا نه ؟!

از همان قبيله شنيدم جسد هاي هردويمان كبود بوده است . ميگفتند شايد گله اسب هاي وحشي كه از رودها مي گذرند ، جسد هاي تان را كبود كرده است . به آن ها از جنرال چيزي نگفتم ، آنها چنرال را نمي شناسند . بعد ها از همان شبي كه ما را از آب گرفته بودند حرف زدند. گردنبند ها يشان را نشان مان دادند . از گردنبند تو هم خوششان آمده بود. گفتم ساخت آن طرف دنيا است . گردنبند هاي خودذشان شكل استخوان بودو من فكر مي كنم يك شب يكي شان از كشيدگي انگشت هاي تو خوشش آمده ؛ و استخوان انگشت هاي تو راگردنبند درست كرده و به گردنش آويخته است .

ماه حوت ، درياي كابل

جنگ تمام شده است .آنهايي كه كنار دريا خانه دارند ، هروقت رخت هايشان را براي شستن كنار آب مي آورند، هر دويمان را مي بينند و آدم هايي كه هر شب به صداي موجهاي دريا گوش مي دهند ، زمزمه هايمان را مي شنوند. با اينكه پيدا شده ايم اماجنرال ما را كشته است و يك جاي نامعلوم انداخته كه خودش هم يادش نمي آيد.

تهران

21 دلو يك هزار و سيصدو هشتادو يك

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1391ساعت 2:11  توسط رضا ابراهیمی  |